تبليغاتX
========================================================= JavaScript Codes کلبه ی عشق دو عاشق
کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم

چشم بارونی

امشبم مثل هر شب دل من زندونيه

با خيال چشم مستت چشم من بارونيه

امشبم رعد و برقه توي ذهن بي قرارم

باز دوباره بي قراره تب و تاب انتظارم

بازم اين قلب شكسته حس يك پروانه داره

از طواف شهر چشمات قصه ي افسانه داره

باز صداي هق هق من زيربارون سر مي گيره

آسمون حق نگاشو از دل من پس مي گيره

تو كه رفتي من تو چشمام رنگ بارون وكشيدم

حس تلخ علفارو زير پاهات من چشيدم

تو كه رفتي من صدامو زير بغض تو شكستم

شيشه ي تنگ بلور آرزوهامو شكستم

حالا ديگه هيچ صبوري سنگ صبر من نميشه

هيشكي مثل برق چشمات مهربون با من نميشه

تو يه الهامي براي تا ابد چشم انتظاري

تو يه الهامي براي تا سحر شب زنده داري

    ( الهام جونم دوستت دارم )
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 16:5 توسط الهام و سامان |

 

 

آقا چرا همیشه شما دیر می رسید؟

بعد از صدای ممتد آژیر می رسید؟

وقتی که روح از بدنم پر کشیده است

بعد از هجوم درد نفس گیر می رسید؟

آقا برای گریه کمی دیر شد ، بخند!

با گریه کند می روی و دیر می رسید !

آنجا کسی برای شما کل نمی کشد

بی شک به مجلسی پر تحقیر می رسید

آشفته ام ، تمام وجودم کنارم توست

ای کاش زنده بودم و اکسیر می رسید

می خواستم ببینمت آقا ، ولی نشد

کار اراده داشت به تقدیر می رسيد!

من در حیاط منتظرت بودم و شما....

- در این فضای خاکی دلگیر می رسید

با آن لباس صورتی و شوق انتظار

بعد از کفن و اینهمه تغییر می رسید؟!!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 17:51 توسط الهام و سامان |

چند تیکه باحال

انگشتتو مشت کن..... مشته؟

مشته مشته؟

حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی......!!

 

شباهت دختر خوب با دايناسور: نسل هر دو منقرض شده! شباهت پسر خوب با پري دريايي : هردو از اول افسانه بوده اند

 

اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره می زاره مهم نیست.

مهم اون کسییه که هیچ وقت جزیره را ترک نکنه

 

 

مار و زرافه با هم ازدواج می کنن بچه شون می شه قورباغه !!! اگه گفتی چرا ؟

.

 

چون بچه دار نمی شدن بچه شونو از پرورشگاه میارن!

 

 

دوست دارم........

دوست دارم
........

دوست دارم
........

دوست دارم
........

بي خودي جو گير نشو دارم تمرين مي كنم خطم خوب بشه

 

اگه مي خواي دوستت داشته باشم تقطه هاي زير رو دنبال كن

.............

............

............


ديدي كمبود محبت داري...!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:30 توسط الهام و سامان |

اینم پسر خاله ی خوشکلم

nima joon

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:5 توسط الهام و سامان |

دروغ

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 1:38 توسط الهام و سامان |

می دونی ؟

يه اتاقي باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشي و من باشم...

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفيد

تو منو بغلم کني که نترسم...

که سردم نشه...که نلرزم...

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز کردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتي...دو تا دستتم دورم حلقه کردي.

بهت مي گم چشاتو مي بندي؟

مي گي آره...بعد چشاتو مي بندي.

بهت مي گم... قصه ميگي برام...تو گوشم؟

مي گي آره...

بعد شروع مي کني آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...

يه عالمه قصه ي طولاني و بلند....

که هيچ وقت تموم نمي شن.

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.

يه حرکت سريع...

يه ضربه ي عميق...

بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم

تو چشاتو بستي...نمي دوني.

من تيغ رو از جيبم در ميارم...

نمي بيني که سريع مي برم...

خون فواره مي زنه...رو سنگاي سفيد...

نمي بيني که دستم مي سوزه.

لبم رو گاز مي گيرم ...که نگم آآآخ...

که چشاتو باز نکني ونبيني منو...

تو داري قصه مي گي.

دستمو مي زارم رو زانوم...

خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم...

و از زانوم مي ريزه رو سنگا.

قشنگه مسير حرکتش.

حيف که چشات بسته ست و نمي توني ببيني.

تو بغلم کردي...مي بيني که سرد شدم...

محکم تر بغلم مي کني که گرم بشم.

مي بيني نا منظم نفس مي کشم...

مي گي... آآخي... دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني ...سرد تر مي شم...

مي بيني ديگه نفس نمي کشم...

چشاتو باز مي کني... مي بيني که من مردم.

مي دوني؟

من مي ترسيدم خودمو بکشم... از سرد شدن...

از خون ديدن...از تنهايي مردن...

وقتي بغلم کردي...ديگه نترسيدم.

مردن خوب بود...آروم آروم.

گريه نکن ديگه...

من که ديگه نيستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدياااا...

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.

گريه نکن ديگه...خب؟

مي شکنه دلم...

دل روح نازکه...

نشکونش...

خب؟

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 15:25 توسط الهام و سامان |

پس از

پس از ان غروب رفتن

تو بيا طلوع من باش

  من رسيدم رو به اخر 

   تو بيا شروع من باش

شب رو از غصه جدا کن

چکه کن رو باور من

  خط بکش رو جاي پاي 

  گريه هاي اخــر من

اسمتو ببخش به لبهام

بي تو خاليه نفسهام

        خط بکش رو بي کسي هام

     باز با گرمي نفس هات

    خواب سبز رازقي باش

     عاشـــق هميشــگي باش

  خسته ام از تلخي شب

                  تو طلوع زندگيم باش                     

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 23:4 توسط الهام و سامان |

صدایم کن

 

صدایم کن ، که من صدایت را بسیار دوست می دارم

من به هیچ کس نگفته ام که تا چه حد صدایت را دوست می داشتم

صدای تو تمام سرمای خزان

و خلوت تنهایی مرا می شکست

 

فقط صدایم کن

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 17:0 توسط الهام و سامان |

نرسیدن به عشق

دیگه به شونه هام  تکیه نكن من از خودت خسته ترم...

     مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

           کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

                   حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

                           مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

                               نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی
فرشته ها...

                                       تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

                                               یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

                                                        من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

                                                                قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 16:58 توسط الهام و سامان |

غروب سرد و غمگین

در غروبي سرد و غمگين ديده بر راه تو بستم انتظاري سخت بود اما بر اين سودا نشستم وعده کردي تا بيايي غم زدايي از دل ما  گفتمت باوعده شادم بر سر پيمان نشستم بي وفا با من چه کردي قلبم آزردي و رفتي عاقبت مجبور کردي تا سکوتم را شکستم در سکوت خلوت خود با دلم نجوا نمودم  کاي دل غافل چه کاري مي دهي آخر به دستم دل بگفتا : ديده را گو کين همه تقصير؛اوراست گر نبيند روي زيبا : من که هستم؟من چه هستم؟بر در ميخانه رفتم تا کنم غم را فراموش  چونزدم جامي به يادت کاسه مي را شکستم دل به من گفتا ندانستم مرامت بي وفايي ست ورنه هرگز دل به مهرت مي نبستم مي نبستم

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 16:56 توسط الهام و سامان |